بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

آسمان آبی... زمین رنگارنگ

به نام خدا... وقتی پای برگ و طبیعت پاییز در میونه... انتخاب عکس برام سخته... فقط میتونم بگم خدایا ممنونم به خاطر آفریدن پاییز هزار رنگ...     همه برگ ها از یک درخت... وقتی که هوا خیلی خیلی سرد میشه و بردیای خواب آلو حاضر نیست بره داخل خونه: ...
26 آبان 1392

پنجمین...

به نام خدا... ثمره عشقمون... امسال خیلی بیشتر از خود ما ذوق سالگرد ازدواج مامان و باباش و داشتی... یه چیزایی بهت گفتم . ت. اون قسمت کیک  و شمع رو خیلی خوب گرفتی... مدام توی خونه حرکات موزون انجام میدادی و میگفتی : تللد عروسی مامانی و باباجون...هورااااا از خواب بعد از ظهر که بیدار شدی دیگه طاقتت داشت تموم میشد... مرتب میگفتی باباجون بیا دیگه... زودباش... تللده... دو تا بادکنک از گوشه کنار خونه پیدا کردیم... اصرار داشتی که بزنیم به دیوار... چون به قول تو تللده!! خلاصه تو جشن سه نفریمون شمع فوت کردی و کیک بریدی ... کادوی من برای بابایی  و تو تقدیم کردی و کادوی باباجون برای من رو  هم ..تو زحمتشو کشیدی و  چه کیفی داش...
17 آبان 1392

بردیا در آبان... برگریزان

به نام خدا... پاییزه و پاییزه... شاهکار خلقته... چه طبیعتی... عاشقشم... انقدر تو نخ برگها و طبیعت پاییزم که تو هم تو خیابون حواست به درختهاست... به برگها... لذت ببر عزیزم... روزهای کوتاه پاییز و سپری میکنیم... به سرعت نور میگذرن... با شیرین زبونی های تو نمی فهمیم چطور  شب میشه... کی روز میشه... شمارش تعداد میوه هایی که در طول روز میخوری از دستم در رفته... نارنگی... خرمالو... انار... امیدوارم یه هو سر و کله حساسیت به این میوه ها پیداش نشه... گاهی یه حرفایی میزنی ... تاریخی... موندگار... ادبیات فارسی و له و لورده و دگرگون میکنی... به جای کلمه ی  نیومد میگی آمده نیست!!!  به جای عبارت خوابم میاد میگی : خواب دارم &nb...
15 آبان 1392

ماه بیست و نهم...

به نام خدا.... اوضاع بهتره... خوش اخلاق شدی... مهربون شدی... همش به فکر اینی که کی میریم مجلس عروسی... چی بپوشی... چطوری برقصی... با کی برقصی.. ایشالله عروسی خودت گل پسر... عبارت مردن و کشف کردی!! داریم ماهی سرخ میکنیم برات.... یه بند میپرسی: ماهیه مرده؟ این مرده؟ چرا مرده؟ کی مرده(منظورت  اینه که کی اینو کشته!!!) حالا غذات آمادست یه بند میپرسی؟ این مرده؟ بخوریم؟ ماهی مرده؟ دو دقیقه به قاشق نگاه میکنی و میگی ماهی مرده... جان دلم... عزیزم... اگه به این حرفا ادامه بدی شاید گیاه خوار بشم!!!فکر دل و روده ما هم باش! روزایی که دوست نداری غذا بخوری یه دونه برنج نگه میداری توی دهنت... تا قاشق و دست من میبینی دهنت و تا جای ممکن ب...
7 آبان 1392
1